سلام دوست جونا
چند وقتی هست که ما خونمون رو عوض کردیم.خونمون توی مسیر دبیرستانمون قرار گرفته هرروز صبح که می خوام برم سر کار از کنار درش رد می شم اینقدر خاطره برام زنده می شه که نگو.
امروز صبح وانت بار مدرسه رو دیدم که بیرون از حیاط مدرسه ایستاده بود با دیدنش یهو زدم زیر خنده
.یادم به سال آخر دبیرستان اومد.روز شنبه ای بود ما از 6ساعت فقط 4ساعت اول با یه دبیر کلاس داشتیم
.که اونم نیومده بود اصلاً سیستم اون دبیره اینجوری بود که یه هفته می یومد یه هفته نمی یومد.اون روز هم تو هفته ای بود که نمی یومد.ما هم تصمیم گرفتیم که از مدرسه جیم شیم.ولی در حیاط رو همیشه قفل می زدن
.باید به فکر چاره می یوفتادیم.
یهو چشمون به سرایدار مدرسه افتاد که داشت وانت بار رو تمیز می کرد.پشت وانت بار برزنت کشیده بودن.چون مدرسه ما شبانه روزی بود این وانت بار مخصوص بچه های خوابگاه بود که سرایدار می رفت بیرون و خریداشون رو انجام می داد و برای تهیه ناهار و شام به آشپزخانه که در مدرسه پسرانه بود می رفت.خلاصه این برزنت هم واسه این بود که غذاها از خاک در امان باشن.یه فکر بکری به ذهنمون رسید به بچه های خوابگاه گفتیم لیستی رو به سرایدار بدن تا براشون بیاره .تا سرایدار می رفت که به دفتر اطلاع بده ما یکی یکی پشت وانت سوار می شدیم.از اونجایی که کسی با پشت وانت کاری نداشت احتمالش بسیار کم بود که ما لو بریم.پس از اینکه وانت از مدرسه خارج می شد در هر مرحله ایستادن ما هم پیاده می شدیم و هرکس به راه خودش ادامه می داد.تا اینجای نقشه خوب و بی نقص بود.خیالمون از بابت مدیر راحت بود چون ما پنج ،شش نفر رو خوب می شناخت و دوسمون داشت.نمره انضباطمون هم که همیشه بیست بود.خودش هم می گفت سال آخری نمی خوام بهتون سخت بگیرم تا خوش باشین.خلاصه بسیار آهسته
سوار بر مرکب تیز رو شدیم و برزنت رو کاملاً کشیدیم تا کسی نسبت به ما دید نداشته باشه.نفس ها در سینه حبس بود تا کسی صدامون رو نشونه از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم
که داریم از مدرسه فرار می کنیم.از فرط خوشحالی دو دست را به هم می ساییدیم که ناگهان برزنت کنار کشیده شد و چهره خبیث و کریح ناظم پیدا شد.
با صدای جیرش شروع کرد به فریاد کشیدن
(یالله باین پایین ببینم دخترای بی چشم و رو.یعنی چی نمره انضباط همتون رو صفر می دم.این کارا یعنی چه شما دخترای بزرگین ارشد مدرسه هستین...
..ما که از خنده رود ه بر شده بودیم سریع پریدیم پایین.ناظم نگاهی به من
و همدستم انداخت و گفت می دونم که کار کدومتون بوده .حالا که این طور شد به جای 6ساعت باید 8ساعت توی مدرسه بمونید.و تهدیدش رو هم جدی کرد.ولی تهدیدی بود که باعث شد به ما بیشتر خوش بگذره
چون ما نهار مهمون دوستان خوابگاهی خودمون شدیم و کلی خندیدیم.واقعاً یادش بخیر.چه دورانی داشتیم.راستی یادم رفت بگم ما از کجا لو رفتیم گویا یکی از دبیران کلاس های پایین که داشته به دفتر می رفته ما رو دیده بوده و زیرآبمون رو زده بود![]()



