تبليغاتX
روزمرگی های یک دختر بی حوصله
بوی گل و سوسنو یاسمن آید

سلام دوست جونا

چند وقتی هست که ما خونمون رو عوض کردیم.خونمون توی مسیر دبیرستانمون قرار گرفته هرروز صبح که می خوام برم سر کار از کنار درش رد می شم اینقدر خاطره برام زنده می شه که نگو.

امروز صبح وانت بار مدرسه رو دیدم که بیرون از حیاط مدرسه ایستاده بود با دیدنش یهو زدم زیر خنده.یادم به سال آخر دبیرستان اومد.روز شنبه ای بود ما از 6ساعت فقط 4ساعت اول با یه دبیر کلاس داشتیم.که اونم نیومده بود اصلاً سیستم اون دبیره اینجوری بود که یه هفته می یومد یه هفته نمی یومد.اون روز هم تو هفته ای بود که نمی یومد.ما هم تصمیم گرفتیم که از مدرسه جیم شیم.ولی در حیاط رو همیشه قفل می زدن.باید به فکر چاره می یوفتادیم.یهو چشمون به سرایدار مدرسه افتاد که داشت وانت بار رو تمیز می کرد.پشت وانت بار برزنت کشیده بودن.چون مدرسه ما شبانه روزی بود این وانت بار مخصوص بچه های خوابگاه بود که سرایدار می رفت بیرون و خریداشون رو انجام می داد و برای تهیه ناهار و شام به آشپزخانه که در مدرسه پسرانه بود می رفت.خلاصه این برزنت هم واسه این بود که غذاها از خاک در امان باشن.یه فکر بکری به ذهنمون رسید به بچه های خوابگاه گفتیم  لیستی رو به سرایدار بدن تا براشون بیاره .تا سرایدار می رفت که به دفتر اطلاع بده ما یکی یکی پشت وانت سوار می شدیم.از اونجایی که کسی با پشت وانت کاری نداشت احتمالش بسیار کم بود که ما لو بریم.پس از اینکه وانت از مدرسه خارج می شد در هر مرحله ایستادن ما هم پیاده می شدیم  و هرکس به راه خودش ادامه می داد.تا اینجای نقشه خوب و بی نقص بود.خیالمون از بابت مدیر راحت بود چون ما پنج ،شش نفر رو خوب می شناخت و دوسمون داشت.نمره انضباطمون هم که همیشه بیست بود.خودش هم می گفت سال آخری نمی خوام بهتون سخت بگیرم تا خوش باشین.خلاصه بسیار آهسته سوار بر مرکب تیز رو شدیم و برزنت رو کاملاً کشیدیم تا کسی نسبت به ما دید نداشته باشه.نفس ها در  سینه حبس بود تا کسی صدامون رو نشونه از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم که داریم از مدرسه فرار می کنیم.از فرط خوشحالی دو دست را به هم می ساییدیم که ناگهان برزنت کنار کشیده شد و چهره خبیث و کریح ناظم پیدا شد.با صدای جیرش شروع کرد به فریاد کشیدن (یالله باین پایین ببینم دخترای بی چشم و رو.یعنی چی نمره انضباط همتون رو صفر می دم.این کارا یعنی چه شما دخترای بزرگین ارشد مدرسه هستین.....ما که از خنده رود ه بر شده بودیم سریع پریدیم پایین.ناظم نگاهی به من و همدستم انداخت و گفت می دونم که کار کدومتون بوده .حالا که این طور شد به جای 6ساعت باید 8ساعت توی مدرسه بمونید.و تهدیدش رو هم جدی کرد.ولی تهدیدی بود که باعث شد به ما بیشتر خوش بگذره چون ما نهار مهمون دوستان خوابگاهی خودمون شدیم و کلی خندیدیم.واقعاً یادش بخیر.چه دورانی داشتیم.راستی یادم رفت بگم ما از کجا لو رفتیم گویا یکی از دبیران کلاس های پایین که داشته به دفتر می رفته ما رو دیده بوده و زیرآبمون رو زده بود


+| نوشته شده توسط صنم در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 21:49 
 

سلام بچه ها ما اومدیم ما اومدیم(بر گرفته از کارتون حاج زنبور عسل با صدای نیلی)یادش بخیر بچه که بودیم چقدر خوب بود و خوش می گذشت.ولی من همش دوس داشتم زوتر بزرگ شم. اونم واسه خاطر این بود که درسام تموم شه و دیگه نخوام درس بخونم ولی حالا که بزرگ شدم می بینم مشکلات هم بیشتر شده.اون موقع چه می دونستیم مشکل یعنی چه.واقعاً یادش بخیر اون موقع ها ما همیشه روزای پنجشنبه و جمعه خونه پدر بزرگ جمع می شدیم.بابا بزرگ هم صبح پنجشنبه می رفت خرید می کرد واسه نوه هاش که ما بودیم تعدادمون هم زیاد بود اون موقع هفت یا هشت نفری بودیم.بابابزرگ هم واسه هرکی هرچی دوس داشت می خرید.شب هم مامان بزرگ یه پارچه بزرگی رو تو اتاق پهن می کرد مامی نشستیم روش و مشغول خوردن بودیم.  به خونه بابابزرگ می گفتیم قلعه .وقتی که خوردنمون تموم می شد می ر فتیم تو حیاط و بازی می کردیم.عمو زنجیر باف ،بشین و پاشو،قایم باشک،وای که چه لذتی داشت دوچرخه سواری.ولی سر همین بازی ها کلی بلا سر خودمون در می آوردیم که بیشتراز همه من مصدوم می شدم.بس که سرتق بودم.اون قدر بازی می کردیم تا خسته بشیم.بعضی وقتا هم که دوست داشتیم شب خونه بابا بزرگ بمونیم بعداز بازی خودمون رو بخواب می زدیم تا ما رو با خودشون نبرن.بزرگترا هم که دستمون رو می خوندن بعضی وقتا دلشون نمی یومد دلمون رو بشکنن و مار و می ذاشتن تا بمونیم.همین که می رفتن سریع بلند می شدیم و دوباره روز از نو روزی از نو.روزای جمعه هم که ناهار اونجا بودیم.بعداز ناهار هم می زدیم بیرون.تا کلی موقع از شب گرفتار خوشی بودیم ولی حالیمون نبود این روزای خوش زود می گذرن.حالا آرزو دارم واسه یه بار هم که شده برگردم به اون روزا ولی افسوس که شدنی نیست و تنها راه حل اینه که خاطراتش رو مرور کنیم.واقعاً یادش بخیر.


+| نوشته شده توسط صنم در جمعه دوازدهم بهمن 1386 و ساعت 2:10 
 
جواهری در مدرسه 2

خلاصه ما  پا رو از کلاس بیرون گذاشیتم و به طرف دفتر مدرسه حرکت کردیم.یه هو ناظم محترم ما رو از دور دید.انگشت اشاره خودش رو به سوی ما گرفت و شروع کرد به تکان دادن.یه لبخند موزیانه هم روی لبش نقش بسته بود.من داشتم تحلیل تجزیه می کردم که آیا این لبخند حاکی از پیروزیست و یا ناظم محترم داشت عواطف قلبی خودش رو نثار ما می کرد.به دو سه قدمی ناظم که رسیدیم(حد فاصل رو جوری رعایت کردیم که انگشت اشاره توی چشم ما نره)تا لب وا کردم که اعتراف کنم گفت خودم می دونستم که کار کیا می تونه باشه .و نسبت به تو یکی هم مطمئن بودم اگه گفتم بیاین خودتون رو معرفی کنین فقط واسه خاطر این بود که مطمئن شوم واسه دفعات آتی.منم قیافه ای مظلومانه به خودم گرفتم و گفتم آخه هر وقت صدای طبل و دهل از کلاس ما می یاد معنیش این نیست که کار من و راحله هست (آخه ما گروهی کار می کردیم.هم ضرب زن داشتیم هم رقاص و هم مشوق)در حین صحبت کردن بودیم که مدیر مدرسه هم به جمع ما ملحق شد و باز رو به من کرد و گفت صنم چه خبرته مدرسه رو روی سرت گذاشتی.(همیشه من محکوم می شدم) شما کلاس ندارین بقیه بچه ها سر کلاس هستن و می خوان درس بخونن.مدیر هم گفت چون از اول می دونستیم که کار گروه شما هست قصد نداشتیم که نمره انضباط کسی رو کم کنیم ولی چون کلاس تجربی(ایییییییییییییششششششششششششش هیچ وقت خوشم نیومد ازشون)اومدن اعتراض کردن ما هم واکنش نشون دادیم.الانم می رم توی کلاس و با بچه ها صحبت می کنم شما توی حیاط بمونید.ما هم موندیم تو حیاط کوچیکه مدرسه(آخه مدرسه ما دوتا حیاط داشت کوچیک و بزرگ)تو حیاط کوچیکه 1حوضچه بود.من و راحله مشغول سنگ پرتاب کردن تو حوض بودیم که ببینیم سنگ کی بیشتر قالپ صدا می کنه تا مدیر هم بره به کارش برسه.ولی امان از دست این ناظم اووووووووووووفففففففففففففففففف.همش می یومد کار ما رو خراب می کرد سر معرکه یهو سر می رسید.مدیر مدرسه هم که دید اینجوریه گفت همتون برین تو حیاط بزرگه تا دلتون می خواد اذیت کنید.ما که شمارو حریف نمی شیم.(همیشه قدرت ما می چربید).ولی این درد سرای ما واسه ناظم و مدیر و معلم تمومی نداشت که.......


+| نوشته شده توسط صنم در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 22:5 
 
جواهری در مدرسه

سریعاً می رم سر اصل مطلب نگین زیاد حرف می زنی.یادش بخیر پیش د انشگاهی که بودیم با 6نفر از بچه ها یه اکیپی بودیم که مدرسه رو می ذاشتیم رو سرمون.هر کارخرابی هم تو مدرسه یا تو کلاس می شد مدیر و معاون فوراً می فهمیدن که کار ما6 نفره.ولی خوب از اونجائیکه دخترای درس خون و خوبی بودیم با ما کاری نداشتن.یعنی اصلاً بچه های کلاس ما خیلی خوب بودن.مدرسه ما شبانه روزی بود و توی کلاس ما هم بیشتر بچه ها توی خوابگاه بودن که تو خود مدرسه بود.یادشون بخیر دخترای خوبی بودن.ولی خوب مثل ما 6نفر شیطونی نمی کردن و سرشون تو کار خودشون بود .یادم می یاد همیشه واسه خاطر اینکه تو مدرسه اذیت کنیم منتظر زنگ تفریح می شدیم واسه همین حواسمون اصلاً به درس دبیر نبود.عاشق همین ربع ساعت زنگ تفریح بودیم اگه دبیر هم پایه بود که دیگه واویلا.زود درسش رو می داد  و با ما پایه واسه اذیت می شد.یادم میاد یه روز صب که رفتیم مدرسه گفتن دبیر درس دیفرانسیل نمی یاد ما هم از خدا خواسته 4ساعت اول رو با خودش داشتیم و 2ساعت بعد رو هم با دبیر ادبیات که خیلی ازش می ترسیدیم چون خداییش خیلی ابهت داشت.با ترس و لرز رفتیم خواهش کردیم که حالا که درس ادبیاتمون جلو هست می شه ساعت کلاس ما رو تعطیل کنید تا ما بریم خونه چون سال آخر بودیم و فکر می کرد ما از هر فرصتی واسه درس خوندن استفاده می کنیم گفت باشه اشکالی نداره.حالا نوبت به التماس کردن به مدیر مدرسه بود.از ما اصرار و از اون انکار که من نمی ذارم تو ساعت مدرسه پاتون رو از در حیاط بیرون بدارید اگه اتفاقی واستون بیفته مسئولش ما هستیم.ما هم تصمیم گرفتیم اونقدر تو کلاس اذیت کنیم تا مجبور بشن ما رو بیرون کنن.خلاصه رو تریبون کلاس شروع کردیم به ضرب زدن.اونم چه ضرب زدنی.صداش تا مدرسه همسایه هم می رفت یه هو یکی از بچه ها اومد گفت خانم محمدی(ناظم مدرسه).همین یه کلمه کافی بود تا همه روی صندلیاشون بشینن و صدا از بشری بیرون نیاد.با غضب اومد گفت عروسی کدومتونه. منه پررو هم یواشکی گفتم ببخشید که کارت دعوت واستون نفرستادیم.تا نگام کرد قلبم از تپش ایستاد نمی دونم چرا چیزی بهم نگفت فقط گفت کدومتون داشتین ضرب می زدین..هیچکس جواب نمی داد.گفت اگه خوتون گفتین که کاری ندارم ولی اگه هیچکس صداش در نیومد نمره انضباط همتون رو کم می کنم ولی اگه بعد اومدین گفتین که کار فلانی بوده فقط نمره انضباط اون رو کم می کنم.بازم کسی حرفی نزد.خودش شروع کر یکی یکی پرسیدن.فلانی تو بودی نخیر خانوم .فلانی تو بودی نخیر خانوم.........از همه بچه ها همین سوال رو کرد و از همه هم همین جواب رو شنید حتی وقتی که از منه بی چشم و رو که خودم داشتم ضرب می زدم پرسید گفتم نه اخرش اصبانی شد گفت نکنه من بودم و خبر نداشتم یهو من زدم زیر خنده که ناظم بیشتر جری شد.گفت تا آخر امروز بهتون مهلت می دم بیاین بگین کار کی بوده.خلاصه ناظم رفت بیرون هر لحظه امکان داشت آدم فروشی کنن .من به دو.ستم که کمکم ضرب می زد گفتم بیا بریم خیال خودمون رو راحت کنیم.

پایان قسمت اول.....

 


+| نوشته شده توسط صنم در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 17:46 
 
یک دل درد تازه

حس خوبی ندارم.چشام همش به ساعت می پرسم این چه حسیه مامان می گه گشنگیه.(لطفاً با آهنگ مربوطه خوانده شود.با سپاس)خدا زیاد کنه (اینجا منظور از زیاد درازه و نه به اندازه و مقدار) این ماه رمضونی رو.قوت آدم رو ازش می گیره.منم که خیلی اکتیو هستم.انرژیم زود به زود تحلیل می ره.نیست خیلی هم خواب پرست هستم حوصلم نمی شه سحر بیدار شم و سحری بخورم.البته نصف بیشتر انرژیم سر کار تحلیل می ره.که نصف نصف این انرژی مربوط به کارهای محوله هستش و نصف نصف دیگرش هم مربوط می شه به جنگیدن ارباب رجوع گرامی که سرو صدا رو اونا به پا می کنن حرصش رو ما می خوریم.آخه چه گناهی کردیم که داریم به خلق خدا کمک می کنیم.اگر هم کاری داشته باشیم هیچ کس پیدا نمی شه بره دنبال کارمون.مثلاً همین امروز بود که من برگ مهمان گرفتم واسه دانشگاه بی صاحاب که 6واحدم رو برم دانشگاه شهر کناری که 45دقیقه ای فاصله هست تا اینجا.اینم از شانس گند من یه درسش روز جمعس یکی دیگش روز شنبه ساعت 3یعنی من کی بیام خونه کی برم ولایت.حالا به اینش راضیم ولی یکی پیدا نمی شه برگه مهمانم رو ببره دانشگاه مربوطه واسم کارامو انجام بده.به مامانم گفتم مامان جون ما باید یکی رو استخدام کنیم که بفرستیم دنبال کارامون.(من غول چراغ جادو می خوام)تو همین فکرا بودم که ای خدا اگه می شد چه خوب بود که ناگهان دیدم بالای سرم یه جرقه سفید زد تا نگو یه فکری به ذهنم رسیده.تصمیم گرفتم که فردا به یکی از آقا بالاسرامون بگم که به یکی از دوستایی که تو دانشگاه داره واسش نمره جور می کنه(ای خدا ما از اینم محرومیم)بگه که من نامه رو فاکس کنم دانشگاه اونم به دوستاش بسپاره که کار منو انجام بدن.آخیش عجب فکر بکری.فقط مونده برم دیالوگاش رو تمرین کنم که چه جوری سر کجلش رو مو بذارم تا کارم رو انجام بده.ولی اگه من بدشانس هستم این کار هم نشدنیه.شما دعا کنید تا ببینم چی می شه.

راستی سلام که یادم رفت ولی خداحافظ.


+| نوشته شده توسط صنم در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 16:10 
 
پهلوانان نمی میرند....

بازم سلام.می گما چرا بعضی از دوستای گل حوصلشون نمی شه دو خط بیشتر بخونن؟.بابا من اگه این وبلاگ رو ساختم واسه درد دل کردنه.آخه من باید با کی حرف بزنم که حوصله داشته باشه.؟هااا؟دیگه حوصله ای من لبریز شده.پهلوونا رخصت .یا علی....


+| نوشته شده توسط صنم در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت 13:9 
 
وای باز هم دانشگاه

سلام خوبین؟منم خوبم مرسی.امروز یکشنبه ست .این هفته هم هفته اولی هستش که کلاسا شروع می شه ولی من بیشتر کلاسام صبحه که نمی تونم برم .فقط دوتا بعدازظهر دارم که یکیش امروز بود که خواب موندم و نتونستم برم.یکیش هم چهارشنبه ها هستش که رفتن و نرفتن سر کلاسش فرقی نمی کنه چون بهر صورت نمی فهمی که استاد محترم چی دارن درس می دن(پس بهتره از وقت خوابم نگذرم).دوستام همیشه هروقت کنار هم می شینیم کلی تعریف و خاطره دارن از دوران دانشجوی خودشون.ولی من اصلاً خاطره ای ندارم.یعنی اگه راستش هم بخواین من کلی از بچه ها رو هم هنوز نمی شنایم.آخه اصلاً از محیط دانشگاهش خوشم نمی یاد.یعنی محیطش که از حیاط می یاد مشکلی نداره خیلی هم بزرگه و در نوع خودش بی شباهت به جنگل نیست فقط چندتا شیر و ببر و پلنگ و از این چیزا کم دارن که به لطف دوستان (نه این دوستان اون دوستان منظورمه)فراهم می شه.سگ و اسب هم که تا دلت بخواد زیاده.فقط باید هواست (حواست)باشه که کلاسات رو آخر وقت تنظیم نکنی که یهو سگه بیاد پاچت رو بچسبه و یه لقمه چپت کنه.آخه نیست دانشگاهمون تو بیابونه معمولاً محل تجمع سگهای محترم ومشتاق به امر تحصیل اونجا می باشد.(یه روز یکیشون نزدیک بود از شیشه ماشین بیاد بالا.تفلک حتماً از سرویس جا مونده بوده).اسب هم که به مرهمت رئیس دانشگاه به اندازه کافی موجود می باشد.نیست زمین دانشگاه حدوداً ده هکتاری می شه رئیس جان از ترس اینکه باقی زمین ها رو مجبور بشه بده به دولت هر کدوم از ساختمانا رو یه گوشه ای ساخته و به دلیل بعد مسافت واسه خاطر اینکه کارگران و مهندسین محترم ساختمان ها به راحتی بین ساختمان ها رفت و آمد داشته باشن اقدام به خرید دو دستگاه سمند از نوع چهارپای بدون سوخت بنزینی و یا گازی(البته باید به شم اقتصادیش تبریک گفت که نمی خواسته عزینه بر باشه)کرده و انداخته زیر پای مهندسین .ولی از بد حادثه این سمندها یا همون اسبها زاد و ولد کردند(ای اسبهای بی جنبه)ونهایتاً مجبور به نگه داریشون شدن واسه خاطر همینه که وقتی سر کلاس نشستی صدای پیتیکو پیتیکو و شیهی اسبها تو رو به عالم رویا می بره و فضای کاملاً رومانتیکی رو بوجود می یاره.ای کاش این رئیس دانشگاه به جای اینکه اینقدر به ظاهر دانشگاه می رسید یه نظارتی روی پرسنلش داشت و می فهمید که چه کسی رو کجا باید بذاره تا اینقدر مشکل گریبانگیر ما دانشجویان نشه.رشته ی ما تو هر دانشگاه دیگه که بری نگاه کنی بهترین اساتید و مدرسین رو واسش انتخاب می کنن ولی دانشگاه ما فقط دوتا عضو هئیت علمی داره بقیش اصلاً رشتشون ربطی به رشته ما نداره.هر ترم تحصیلی هم مدیرگروه از انتخاب ترم قبلش ناراضی می شه و هی استاد بیرون می کنه و دوباره استاد جدید می یاره ولی بازم همون آش و همون کاسه.امیدوارم این دو ترم باقی مونده به خیر و سلامتی تموم بشه که دیگه دارم قاطی می کنم.شب همگی خوش.التماس دعا


+| نوشته شده توسط صنم در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 23:30 
 
امروز پنجشنبه....

سلام خوبین؟اگه از احوال من هم بپرسین بد نیستم خوبم.شکر نفسی می یاد و می ره.پس در هر نفسی دو نعمت موجود و بر هر نعمتی شکری واجب.پس خدایا شکرت(یادم می یاد دوره راهنمایی که بودیم همون معلم ادبیات خوبه که ما رو به نوشتن یادداشت روزانه مجبور می کرد ،بازم مجبورمون می کرد واسه امتحان دیباچه سعدی رو حفظ کنیم.یادش بخیر).امروز صب نمی دونم چرا بی حوصله بودم برم سرکار در صورتی که کارم رو خیلی دوس دارم..وقتی رسیدم سر کار چشتون روز بد نبینه همین طور چک و سند و الغیر رو میز من گذاشتن تا من بیام.ولی آخر وقت که شد دلم نمی خواست بیام بیرون واسه همین نشستم کارای روز شنبه هم رو انجام دادم اه اینقدر بدم می یاد از روز شنبه که نگو.اصلاً حس خوبی ندارم نسبت به روز شنبه.آخه باید یه بعدظهر جمعت رو بذاری واسه لباس اتو کردن و کفش واکس زدن که روز شنبه با چشای پف کرده ولباس اتو کشیده بری سر کار.البته تو محیط کار ما هرچه خانوما شلخته تر باشن  از نظر آقا بالاسرا بهتره.ولی خب ما خیلی به اونا اهمیت نمی دیم و کار خودمونو می کنیم..همیشه پنجشنبه ها رو دوس داشتم چون فرداش جمعه بود نمی خواست صب زود بیدار شی و بری مدرسه ولی الان که رو دور کار کردن افتادم صب جمعه هم زود بیدار می شم.دیگه واسم یه عادت شده.امروز وقتی اومدم خونه هوس کردم بعداز عمری به اتاق بیچارم برسم که فک کنم از اول سال تا حالا اساسی تمیز نشده.منم که همیشه 3-4 ساعتی وقت لازم دارم واسه تمیز کردن و نظافت اتاقم حالا نمی دونم من شلخته هستم و چون دیر به دیر اتاقم رو تمیز می کنم وقت زیاد می بره یا همه همین طورن.مامانم که نظر لطف بهم داره می گه شلخته ای.خب بالاخره مامانا بهتر بچه هاشون رو می شناسن.وقتی اتاق رو تمیز کردم یه جون دیگه گرفتم اینقدر شیک و تمیز شده بود که نگو اصلاً امروز تو سال 86 به طور ناگهانی اکتیو شده بودم.ولی در عوزش(یا در عوضش)اصلاً درس نخوندم.موقع افطار هم که می شه آدم دست وپاش شل می شه بعدش هیچ کاری نمی تونه بکنه.مخصوصاً با این سریالاشون دل آدمو می برن.مخصوصاً این سریال آقا الیاس (البته سریالش نکته انحرافی بود) .هر وقت که تموم می شه تو خوونه با مامان و داداش کنفرانس تشکیل می دیم که این الیاس جون شیطونه می خواد دکتر رو اغفال کنه و بدش چه می شه و چه نمی شه.حالا بگذریم نمی خوام فیلم نامه رو تا آخرش واستون تعریف کنم و فیلم لو بره

.عجب امشب هوا بیرون خوب بود.ولی حیف که من پایه نداشتم برم پیاده روی.همیشه می گم خدایا چی می شد به من یه آبجی بزرگتر می دادی.دیگه احساس تنهایی نمی کردم.هر وقت دوس داشتم باهاش می رفتم بیرون.دیگه لازم نبود واسه بیرون رفتن و یا خرید کردن و کلاً تفریح کردن منت کسی رو بکشم البته خدا بذاره واسم دوستای خوبم رو ولی خوب این روزا هرکسی سرش تو کار خودشه تازه وقتم کم می یاره ان وقت بخواد واسه منم وقت بذاره؟همیشه به بچه ها می گم قدر آبجی هاتون رو بدونید وقتی که بزرگ می شین اینقدر به درد شما می خورن که نگو.من وقتی که مامانم و آبجی هاش رو می بینم که اینقدر هوای هم رو دارن حسودیم می شه.خدا حفظشون کنه.چه می شه کرد از کار خدا نمی شه گله کرد.پس خدای شکرت


+| نوشته شده توسط صنم در پنجشنبه پنجم مهر 1386 و ساعت 21:57 
 
یاد ایام..

سلام.خوبین شما؟ای منم بد نیستم.نمی دونم چرا یهو به سرم زد یادداشت روزانه رو به صورت وبلاگ در بیارم.شاید واسه خاطر اینه که می خوام تعداد دوستای خوبم بیشتر بشه.یادم می یاد از دوران راهنمایی مشغول نوشتن یادداشت روزانه بودم.البته اون موقع به زور معلم ادبیاتمون یادش بخیر خیلی خانوم ماهی بود.بعدش خودم واسه دل خودم می نوشتم.اصلاً باورم نمی شه که زمان به این سرعت گذشته.(اه .وقتی اسم سرعت می یاد یادم به درس فیزیک می یوفته)هر سال وقتی که اول مهر می شه خیلی احساس می کنم که داره حالم بد می شه.چون دقیقاً احساس خیلی از بچه مدرسه ای ها رو درک می کنم که دوست ندارن از تعطیلات تابستانه بگذرن ولی خوب چه می شه کرد.ما هم این روزها رو پشت سر گذاشتیم حالا هم واسه خودمون می تونیم سری تو سرا بلند کنیم.حداقل می تونیم چند کلمه بنویسیم و بخونیم.یادم می یاد بیشتر روزهای مدرسه من نوبت صبح بودم.وقتی که فارغ التحصیل شدم گفتم نفس راحت می کشم.ولی زهی خیال باتل(یا باطل)سال اول که راهی دانشگاه زپرتکی آزار شدم.ترم دوم دانشگاه که بودم هم شاغل در یک موسسه دولتی.یعنی بازم صبح زود بیدار شو بازم آقا بالاسر داشته باش بازم حواست باشه موهات پیدا نباشه حواست باشه مانتوت بلند باشه....... ای خدا .....شکرت.ولی الان تا گردن تو شل گیر کردم چون هنوز هم که هنوزه واسه خاطر شرایط کارم نتونستم این دانشگاه زپرتکیمو تموم کنم.ای خدا به کی بگم.استاد فلانی خدا از سر گناهات بگذره.که خود چش سفیدت باعث شدی 2ترم رو الکی الکی مرخصی بگیرم و این بشه روزگارم. موهام سفید شده ولی هنوز فوق دیپلمم رو نگرفته ام ای خدا به این جگر جز شده ی منم برس یکم.

 


+| نوشته شده توسط صنم در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 20:54